عشقهایمان؟-آری!،به سان کبریتهایی هستند که آنها را بر می افروزیم:چند ثانیه به ما نور می دهند و شعله زیبایی پدید می آورند،اما پس از آن،در دست ما جز یک تکه چوب زغال شده چیزی باقی نمی ماند.هرگز نور را ندیده ام،اما آن را کاملا میشناسم و می دانم نور راستین اینچنین خاموشی نمی گیرد.
با تراکم صورت ها و لبخند های و اشک های مصنوعی ،رسیدن به عشقی راستین دور از ذهن به نظر میرسد .ما نیاز داریم که در ابتدا یک چهره راستین ببینیم!-دیدن چهره ای راستین،دیدن کسی است که چیزی عظیم تر از خویشتن را دیده است.امروزه این اتفاق به ندرت روی می دهد،چرا که در زمانه عسرت به سر میبریم که در آن،بازشناختن چیزی عظیم تر از خویشتن غریب می نماید.
عشقهایمان؟-آری!،ما از خود(اصل) چیزها دل بریده ایم،انگار درک کردیم که تنها به بازتاب آنها میتوان دست یافت!.ما در عشقهایمان اندیشه نمیکنیم!-اندیشیدن،یعنی به قعر یک چاه نگریستن و سطلی را که به زنجیری بسته شده به درون آن فرستادن و از بالا بردن آن لذت بردن،در حالی که لبالب از آبی تیره است که در آن عکس تمامی ستارگان افتاده است.
عشقهایمان؟-آری!-بسی دوست میدارم که دیگری را نیز در آنچه می بینم شریک کنم،اما چیزی را که میبینم،تنها از آن روست که بهای دیدنش را پرداخت کرده ام و پرداخت این بها را دیگران نیز باید بیازمایند.هرکس باید با پای خویش راه را بپیماید.متاسفانه نمیتوان دیگری را به مرتبه بالاتری از حفیقت رساند مگر آنکه خود پیش آگهی از آن داشته باشد.