داستان کوتاه
پاساژ
در خانواده ای مذهبی و متعصب به دنیا امده بود. عاشق مقدسات بود و به انها عشق میورزید .بعد از گرفتن دیپلم عضو بسیج خواهران مسجد محله شان شد اما بعد تصمیم گرفت به دانشکده افسری نیروی انتظامی برود .همیشه دوست داشت خدمت کند در هر جایگاهی ،فرقی نمیکرد انقدر به فکر دیگران بود که فرصت نمیکرد حتی ذره ای به خود فکر کند .بعد از فارغ التحصیل شدن در دانشکده افسری ،از اینکه یک پلیس زن شده بود احساس خوبی داشت .اولین روز کاری او مصادف بود با طرح جمع اوری افراد بد حجاب!. زهرا در محل ماموریت خود که جلوی درب یکی از پاساژهای تجاری بالای شهر بود ، ایستاده بود،و به دقت به دختران و پسرانی که از انجا عبور میکردند نگاه میکرد ، گه گاه تذکری میداد .تا یک ماه کارش شده بود امر به معروف و نهی از منکر .دیگر ان هیجان روزهای اولیه را نداشت .از اینکه مجبور بود در گرمای طاقت فرسای تابستان با حجاب کامل و پوشیده و چادر مشکی رنگ ضخیم در خیابان بایستد اصلا راضی نبود.همیشه هر وقت که زیاد احساس گرما میکرد، به نزدیک درب ورودی پاساژ میرفت . از داخل پاساژ نسیم خنکی میوزید، اما بیرون پاساژ مثل جهنم گرم بود.یک روز در حین انجام ماموریت! دختر نوجوانی را دید که مانتوی کوتاه و نازک سفید رنگی به تن دارد و زیر مانتو هم تقریبا چیزی نپوشیده بود به طوری که زیر نور افتاب مارک سوتین نارنجی رنگی، که به تن داشت کاملا مشخص بود!زهرا جلوی او را گرفت و گفت :
زهرا:سلام ببخشید اما فکر میکنی این لباسهایی که پوشیدی در شان یک دختر مسلمان است؟
-دختر:ببینم خانوم شما به لباس من چی کار دارید ! چونکه مسلمونم باید از گرما جونم بالابیاد! انتظار نداری که تو این اتیش چادر مشکی سرم کنم ! یه نگاه به کشورهای دیگه بنداز همین لبنان، سوریه مگه اونا مسلمون نیستند؟ اهمین حالا الان همه دخترهاشون در خیابون ها و کنار دریا دارن لخت میگردند!
زهرا:از اتیش جهنم که بهتره!!حاظر جوابی نکن و الا...
-دختر:و الا چی؟چه غلطی میکنی ؟پا پتی عقده ای !بابام میتونه سر تا پا تو بخره !
زهرا سیلی محکمی به صورت دخترک زد و او را برد به داخل اتاقکی که حکم بازداشتگاه موقت را داشت ،دخترک هم همین طور فحش و ناسزا میگفت .سرگرد مرد، که در کنار زهرا ایستاده بود سرش را به علامت رضایت از کار زهرا تکان داد ! دخترک هم داشت با تلفن همراهش با جایی تماس میگرفت. بعد از گذشت مدتی اتومبیلی ایستاد ،و از داخل ان مردی با کت و شلوار و یقه بسته به همراه دو بادیگارد که ریشهای بلندی داشتند پیاده شد و بعد از نزدیک شدن، با سرگرد صحبتی کرد و سرگرد بلافاصله دخترک را از اتاقک ازاد کرد ! زهرا چیزی را که میدید باور نمیکرد! مرد کت و شلواری به سربازهای حاظر در انجا پولی داد و از سرگرد خداحافظی کرد دخترک هم به زهرا زبان درازی میکرد و همچنان فحاشی! زهرا به شدت عصبانی شده برای همین به کنار سرگرد رفت و گفت:
زهرا:ببخشید جناب سرگرد چرا ازادش کردید مگه وضعیت ظاهرش رو ندیدید؟ کاملا عریان بود؟!
-سرگرد:اروم تر حرف بزنید خانوم ! پدرش رو مگه نشناختید یکی از نمایندگان مجلس بود و کاندیدای...دنبال درد سر میگردی؟
زهرا:ما در روزهای گذشته اینهمه دختر رو بازداشت کردیم که وضع ظاهرشون خیلی بهتر از این دختر بود! ما با اونها برخوردکردیم، پدر هیچکدومشون هم نماینده مجلس نبود !مگه چه فرقی هست بین این دخترها و اون دختر؟
-سرگرد؟خانم نمیخواد ادامه بدی از دستور پیروی کن،و تو کاری که به شما مربوط نیست دخالت نکنید!
زهرا باشنیدن این حرف و برخورد دوگانه سرگرد ،احساس سرگیجه کرد،گرمای افتاب به شدت ازار دهنده بود برای همین دوباره به کنار درب پاساژ رفت تا خود را خنک کند به درب شیشه ای پاساژ تکیه داد و بعد صورتش را چسپاند به شیشه ،شیشه مثل یخ خنک بود،همیشه دوست داشت به داخل پاساژ برود،همین طور مشغول خنک کردن خود بود که از داخل صدای خنده ادم ها را شنید و گفتگو هایی که بین انها انجام میشد ؛
_بچه ها نگاش کنید افتاب زده شده ،
_من فک کنم داره خنگ میشه از بس واستاده اونجا،
_زیر پاش علف سبز شده،
_مسخرش نکنید بابا گناه داره،
_نه بابا اینا گناه ندارن !،
_اره اینا همشون عقده ای هستن خودشون نمیتونن ارایش کنند و مثل ما لباس بپوشن حسودیشون میشه،
_واستاده خیابون براش شوهر پیدا بشه ....
زهرا از پشت شیشه جیوه ای رنگ، کسی را نمیدید اما افرادی که پشت شیشه و داخل پاساژ بودند او را میدیدند و مسخره میکردند ،کمی هم خنده دار شده بود، پلیس زنی که صورتش را به شیشه چسپانده بود! زهرا وقتی متوجه موضوع شد به سرعت از پشت شیشه خود را عقب کشید و از پشت خورد به یک پسر جوان و نقش زمین شد ، از زمین به خوبی صورت پسر جوان را نمیتوانست ببیند چون خورشید درست پشت سر پسر جوان قرار داشت ،صورت پسر شبیه به کسی شده بود که در هاله ای از نور غرق شده بود شبیه ان "خواب "!.پسر خیلی زیبا بود ، خم شد و به زهرا گفت:
یوسف:خانم حالتون خوبه طوریتون نشده ؟
-زهرا:نه نه طوری نیست خوبم مرسی خوبم.
یوسف:حواستون نبود خوردید به من ...
یوسف لبخند زیبایی بر لب داشت زهرا بنا بر عادت سریعا به لباسهای یوسف نگاه کرد; شلوار جین پوشیده بود و یک تی شرت مارک دار کوتاه با کتانی های ALLSTAR ،اما چیزی که بیشتر جلب نظر میکرد موهای بلند یوسف بود ،یوسف داخل پاساژ رفت و زهرا همچنان با چشمانش او را بدرقه میکرد وقتی زهرا بلند شد احساس سبکی میکرد ،نسیمی در وجودش وزیدن گرفته بود،یک لحظه احساس کرد که پسر جوان ،میتواند یوسف او باشد ! اما سریع این فکر را از سر بیرون کرد ! اصلا امکانش نبود خانواده اش ،همکارانش،دوستان بسیجی، چه خواهند گفت همه!؟ همه این ها به کنار ! پسر جوان اصلا ممکن بود از زهرا خوشش نیاید؟،دختری که در تمام عمرش هیچگاه دختر بودن را یاد نگرفته بود.
زهرا وقتی ان شب به خانه رفت باکسی صحبت نکرد انقدر در فکر و خیال بود که حتی نمازش قضا شد به خود فکر میکرد.فردای ان روز دوباره طبق معمول به محل کارش رفت اما این بار انگیزه ای بالاتر از تذکر دادن به دختران بدحجاب داشت او دیگر به فکر خدمت کردن نبود .شاید امده بود این بار به خود،خدمت کند خودش هم درست نمیدانست!.از صبح تا ظهر زیر افتاب سوزان می ایستاد و منتظر یوسف میشد ،هر روز کارش این شده بود ،اما یوسف اگر همه عالم را میدید اصلا زهرا را نمیدید ! همیشه بی تفاوت و بدون اینکه حتی گوشه چشمی به زهرا داشته باشد از مقابل او عبور میکرد .زهرا انقدر جلوی افتاب ایستاده بود که تمام صورتش سوخته بود و بدنش از شدت گرما عرق سوز شده بوده ،اما وجود زهرا را گرمایی شدیدتر از گرمای 40 درجه ظهر تابستان میسوزاند ،عاشق شده بود اما نمیخواست عشق را قبول کند! به یاد هزاران حدیث و توصیه ای می افتاد که همیشه این احادیث را در خانه و در مسجد و محل کار برایش خوانده بودند و خود خوانده بود ،چه در گذشته و چه حال،همه چیز به جمله:"در دین حرام است" ختم میشد.زهرا به عواقبش فکر میکرد و احساس عذاب وجدان شدیدی به خاطر این عشق داشت ،اما دست خودش نبود ،قلبش شده بود فرمانده تمام بدن .کم کم داشت دچار تضادهای فکری میشد .یک خواستگار میانسال هم داشت که فرد متدین و مومنی بود ،اما زهرا دوستش نداشت،با این حال کسی نبود که روی حرف پدر و مادرش حرفی بزند !خسته بود خیلی زیاد ،شب ها فقط فرصت فکر کردن داشت ،همیشه به این فکر میکرد که ایا تا به حال خوشبخت بوده ؟اگر به خواستگارش جواب مثبت بدهد ایا او میتواند خوشبختش کند ؟یک ادم مذهبی و غیر شیرین! ،زهرا با خود میگفت: که این ادم چه چیز جدیدی را به من خواهد کرد ؟زندگی کردن با او ،با زندگی کردن در کنار پدر و مادرم چه فرقی دارد؟ زهرا دوست نداشت اوضاع بدتر شود و از قبل محدودتر شود، هرشب خوابی میدید:"در خواب عریان بود و راه میرفت زیر یک سایه بزرگ و نسیم خنکی تمام وجودش را زنده میکرد و مردی در هاله ای از نور که روبرویش ایستاده بود".زهرا روز به روز رفتارش تغییر میکرد، هر روز که به جلوی پاساژ میرفت ،با روز قبل فرق داشت! یک روز روسری اش را عوض میکرد ،روز بعد کفشهایش ،کم کم دستی به سر و صورت خود کشید ،به ارایشگاه رفت و اصلاح کرد .تمام این کارها را به صورت پنهانی انجام میداد تا مبادا کسی متوجه شود،با این حال او هنوز خیلی با دخترهایی که یوسف همیشه با انها به داخل پاساژ میرفت فرق داشت!دیگر نمیدانست چه کار کند که یوسف او را ببیند!؟ تا اینکه یک شب وقتی در تختش دراز کشیده بود و به سقف اتاقش خیره شده بود با خود گفت:"فردا وقتی یوسف به پاساژ رفت منم میرم دنبالش "
ان شب زهرا تا صبح نخوابید از کودکی تا زمان حال را در ذهنش مرور میکرد ، اشک میریخت و یوسف را حق خود میدانست ،عصبانی بود از اینکه چرا یوسف او را هیچوقت نمیبیند؟سعی میکرد اعتماد به نفسش را بالا ببرد،مدام با خود میگفت :من از همشون خوشگلترم،من ازهمشون بهترم،من هیچی از اونها کم ندارم ...
وقتی اذان گفت ،بیدار بود وضو گرفت و نمازش را خواند ،بعد از نماز دعای نادعلی را هفت مرتبه خواند و در نهایت دیوان حافظ را در دست گرفت نیت کرد و کتاب را باز کرد همین که چشمش به ابیات خورد قطره اشکی از گوشه چمشم جاری شد ،نگاهش خیلی جدی و مصمم بود جوابش را از حافظ گرفته بود، در طول مسیر بین خانه و محل کار به چیزی فکر نمیکرد .بلاخره به جلوی پاساژ رسید و منتظر یوسف شد.سه ساعتی بدون اینکه کوچکترین حرکتی انجام دهد.زیر اشعه سوزان افتاب ایستاد .بلاخره یوسف امد و مثل همیشه بی تفاوت از کنارش گذشت و داخل پاساژ شد .زهرا هم این بار بدون معطلی داخل پاساژ شد همین که داخل پاساژ شد نسیم جان نوازی نه تنها بدن داغش را بلکه روحش را نوازش کرد ! برای اولین بار بود که به یک پاساژ امده بود ،همیشه از کودکی یا به مسجد رفته بود و یا به همراه مادرش سفره حضرت ...، و یا مولودی ... !بزرگترین تفریحش هم این بود که هر سال نیمه شعبان با دوستان بسیجی خود با قطار به مشهد میرفتند .به مغازه ها نگاه میکرد به ادمها به دخترها و پسرهایی که با هم میگفتند و میخندیدند به لباسهای پشت ویترین نگاه میکرد به مانتوهای کوتاه و نازک که خیلی خنک به نظر میرسیدند،به عطرها و ادکلن ها به لوازم ارایشی مختلف به کیف و کفش های شیک دخترانه و امروزی به عکس تبلیغاتی همان نماینده مجلس، که روی زمین افتاده بود و لگد مال میشد،زهرا چشمنانش را بست از بس که دیده بود روزهایی را که مجبور بود به جای بازیهای کودکانه قران بخواند ، روزتولد هشت سالگیش را که پدرش برایش چادر خریده بود! روزهایی که برف می امد و همه بچه ها به کوچه می امدند و با هم برف بازی میکردند اما او نمیتوانست به کوچه برود و بازی کند، روزی که در دانشکده هنر و رشته مورد علاقه اش قبول شد اما اجازه نداشت به دانشگاه برود مگر رشته فقه و الهیات! .زهرا همه چیز را خوب میدید ،چشمانش را باز کرد تا ندیده هایش را ببیند،احساس غریبی میکرد. مثل اینکه ادم این شهر نبود! به دختران نگاه میکرد، ظاهر فشن و امروزی انها را با ظاهر خود مقایسه میکرد پر شده بود از تضادها و سوالات بی پایان و پر بود از نفرت! احساس میکرد که یک عمر به او دروغ گفته اند اشک در چشمانش جمع شده بود از کنار هرکسی رد میشد احساس میکرد که مسخره اش میکنند! حواسش به یوسف هم بود که گه گاه به دختران خوش ظاهر و خوش تیپ نگاهی میکند ! همین طور به دنبال یوسف بی هدف راه میرفت ! به حرف های مردم توجهی نداشت که میگفتند;
_نگاه کنید داره چی کار میکنه؟زده به سرش یکی بره جلوش رو بگیره...
_این همون مامور زنی نیست ؟ که جلوی در ایستاده بود ؟
_چقدر زیباست !باورم نمیشه..
_خانم ببخشید؟ خانم داری چیکار میکنی !حالت خوب نیست بیا بنشین لطفا ...
-زهرا:یوسف...یوسف...
_یکی زنگ بزنه به پلیس! نه همین جلوی در ایستادن !یکی بره صداشون بزنه...
_نه به پلیس نگید میگرن اذیتش میکنند...
_بابا خودش پلیسه لباسش اونجاست رو زمین افتاده...
خیلی زیبا بود .چشم و ابروی مشکی و منحصر به فردی داشت بلندی موهایش تا پشت کمرش میرسید ،اندام فوق العاده ای داشت. خیلی زیباتر از از تمام دختران پاساژبود ،نه کلاس بادی بیلدینگ رفته بود و نه رژیم میگرفت ،سینه های خوش حالت و برجسته اش کاملا طبیعی بود ،بدون تزریق ژل و یا عمل زیبایی ،زهرا چشمانش را دوباره بسته بود و بیت شعری از حافظ را مدام تکرار میکرد ! مردم شگفت زده شده بودند از دیدن دختری که هم زیبا بود و هم عریان!یوسف درست روبرویش ایستاده بود سکوت وحشتناکی همه جا را فرا گرفته بود و نسیم خنکی میوزید .یوسف او را دید،درحالی که چشمانش را بسته بود.